|
سیما علیخانی
برای سارای
کسی پشت در نبود. صدای زنگ هم نمیآمد اما یک نفر صدایش میکرد. تنگ
ماهی ها را میشست دوتا ماهی قرمز عید دیشب مردند.
شوهرش میگفت اینجا
آدم نمیتونه نفس بکشه اینها خوب دوام آورند یک هفته موندند!
تند تند
دوید کنار پنجره یادش اومد روسری سرش نیست یه حوله از روی طناب
بالکن روی سرش انداخت و خودش رو توی کوچه آویزان کرد!
کیه؟ آه سارای
تویی؟! سارای سنگ توی دستش را زمین انداخت من که هنوز سنگ رو نزدم.
زنگ درشون خراب بود هر وقت میاومد خونشون یک سنگریزه میزد به شیشه
شوهرش هم همیشه اعتراض داشت که بی کلاسیه اینطوری در را
باز کردن
اون حالا اینجا بود، چقدر میمونه؟ کی میره؟ همیشه با خودش کلنجار
میرفت نمیتونست باور کنه که اینقدر دیر به دیر همدیگه رو میبینند.
سارای همه چیز اون بود. پدر، مادر، دوست،
همیشه بهش وابسته بود خودش هم از این بابت همیشه عذاب میکشید و بیشتر اوقات با سارای سر هر چیزی
حرفشان میشد.
از بوی یک عطر یا یک دسته گل شببو انگار تیر به قلبش
کرده باشند. وقتی که چشمهای خسته سارای را دید لبهاش خشک خشک شده
بود. اون برای خداحافظی اومده بود. همیشه وحشتش از این بود که
تنهایی آیا میتونه باغچه را آب بده آیا میتونه... شوهرش با چشمای
نمدار رو به رویش وحشتزده نشسته بود. با یک دست لیوان آب و با دست
دیگرش قرصش رو دراز کرده بود و باز هم شوهرش بود که میگفت اینجا
آدم نمیتونه نفس بکشه کاش به جای همه دیوارها پنجره بود که آدم
بازش کنه! سرسنگینش رو حرکتی داد و اطرافش رو نگاهی انداخت. هنوز
همان جا بود. باز هم نگاهی به عکس بالای آینه کرد و توی آینه خیره
شد. درد سینه اش آرام شده بود کسی پشت در نبود صدای زنگ نمیامد....
اما یک نفر صدایش میکرد که آشنا بود. |